X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ

وقتی به این فکر میکنم که  درست پنجاه و یک سال و شش ساعت از عمرم میگذرد خنده ی عجیبی روی چهره ام مینشیند  ، به قول مادرم : لبخند قبا سوختگی !!

نمیدانم  قبایم  سوخته یا چی ، اما حس غریبی ست  ، مثل روئینه تن شدن  ... میفهمی خیلی از چیزهایی که عمری نگرانشان  بوده ای اتفاق نیفتادند و وقایعی هم که میبایست رخ می دادند ، نتوانسته ای کوچکترین نقشی  در مانع شدنشان ایفا کنی .


میفهمی هیچ چیزی ابدی و ماندگار نیست ، نه سرمای زمستان میماند و نه عمر شکوفه می پاید و نه خدنگ تیز آفتاب تموز ابدی ست ....

وقتی اینهمه فصل از پی فصل را تجربه میکنی دیگر انگار بر فراز تپه ای نشسته  و انسانها و وقایع را ریز میبینی، کل نگر میشوی و ساده گیر تر ...

شادی هایت از جنبه ی فردی خارج میشوند و شادی دیگرانست که خوشحالت میکند .

یادآوری روز تولدت بیشتر از اینکه   تو را به یاد روزهای رفته بیندازد ، روزهای مانده را روی دیوار زندگی "  چوب خط  " گونه رج میزند ... حالا بیشتر از همیشه کیفیت زندگی را به کمیتش رجحان میدهی .

بیشتر مهربانی میکنی و کمتر سختگیری ، مسئولیت جسمی ات کاهش  و مسئولیت فکریت افزایش پیدا میکند ، آری فرزندانت دیگر نیازی به تر و خشک کردن ندارند اما ره توشه ی عمری تجربه ات را طلب میکنند و باید بی منت و بی ادعا آن را در اختیارشان بگذاری اما فقط وقتی که خودشان بخواهند نه اینکه دم به دم با دُرفشانی و ابراز فضل دِقشان بدهی ! 

یاد میگیری همیشه منتظرشان باشی اما هیچگاه دیدارشان را طلبکار نباشی ، حتی وقتی  در فواصل نجومی به خانه ات  می آیند ، لذت دیدنشان را با یادآوری آخرین دیدار فراموش شده تان زهر نکنی ...


لبخند ، لبخند ، لبخند را فراموش نمیکنی و با آغوش باز و لب خندان به استقبال آنچه از جیره ات باقی مانده است میروی ، حتی اگر نام آن لبخند قبا سوختگی باشد ...


پ.ن : به پاس مهربانی بی حدتان و  به یاد داشتن روزی که  زندگانیم شروع شد  ، کلاه از سر برمیدارم دوستان ، سپاس از یکایکتان

[ دوشنبه 19 بهمن 1394 ] [ 06:27 ب.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (46) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83218

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ