X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ

نرگس زارهای بهبهان بهترین و خوشبوترین نرگسهای جهان رو  دارند ... 

شهر رو بوی نرگس برداشته و این یعنی بشارت خبرهای خوب ، روزهای خوب ، اتفاقهای خوب ...

فردا روز دیگریست و میدونم قراره عالی شروع بشه و بهترین لحظه ها رو تجربه کنم ، براتون دعا میکنم بعد از خوندن این کلمات حالتون بهتر بشه و سعادت نامنتظر رو تجربه کنین ( چیزی که همیشه منتظرش هستم ) 

تقریبا نیم ساعت به شروع روز جدید باقیست ، آخرین شنبه ی پاییز ... فردا در ادامه ی این پست ، یکی از یادداشتهای پسرک راه دور رو منتشر میکنم ، حال منو خیلی خوب کرد امیدوارم برای شما هم اثر بخش باشه دوستان :)

همیشه ...

کاری هست برای انجام دادن

درس بخوانی

و شغل رویایی ات را داشته باشی


همیشه ...

چیزی هست ، که باید به آن برسی

ازدواج کنی

فرزند بیاوری

بزرگشان کنی

آنها را به دانشگاه بفرستی


همیشه ...

چیزی هست ، که باید بخری

خانه ای بهتر

شاید هم ویلا


همیشه ... جایی هست ، که صدایت میزند

آن سوی آبها ،

 سرزمین آرزوها ...


فقط یکبار

برای یک لحظه تامل کن

و از خودت بپرس

در تمام این سالها

کجا بوده ای ؟

برای خودت چقدر بوده ای ؟


میدانی ،

وقتی  در آرزوی چیزی هستی

تمام لحظه های حال از دست رفته اند!

برای خودت زندگی نکرده ای،

تمام زندگیت را

برای آرزوهایت خرج کرده ای...


هیچوقت شده ، برای دل خودت باشی؟

به محله ی قدیمی ات سر بزنی

رد همکلاسی هایت را بگیری

و دلخوشی های ساده ات را ؟

نقاشی کنی

عکسی بگیری

نامه ای بنویسی

شبیه نامه های عاشقانه ای که در چمدانهای قدیمی خاک گرفته پیدا کرده بودی ؟


همانهایی که یادآوریت میکنند

معنای عشق ، در آن روزگار چه بوده !

تو نبودی و

عشق بود

و تو

روزی ، هر چند دور

نخواهی بود

و

عشق

تا ابد باقی ست


نیمکت های مدرسه ات و یادگاری هایی که رویش کندی بخاطر می آوری ؟

از آن " خود " ی که میشناختی

چقدر باقی مانده است ؟


کتاب مقدس را باز میکنی

در انتهای آن

دستخط پدر را میبینی

که نور چشمم خطابت کرده

و تاریخ تولدت را رقم زده ..


زندگی همین است :

تو نور چشم کسی بوده ای

که حالا حوصله اش را نداری

مثل همان فرزندی

که اینگونه عاشقانه دوستش داری اما،

حوصله اش را سر میبری ...


یک جایی

زندگی را ، جا گذاشته ای

از دستت افتاده و رفته ای

آنهم چه رفتنی !!!

برگرد ،

و از زمین برش دار


دلت برای خودت تنگ نشده ؟

رحم کن

میترسم تنگ نشود

و دیر شود ...


بگرد دنبال کسی که

نام کوچکت باشد

خودت را پیدا کن

بازوانت را دور خودت حلقه کن

در آغوشش بگیر


برای خودت زندگی کن

برای بودنی ... که همین یک بار است







[ جمعه 27 آذر 1394 ] [ 11:27 ب.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (20) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82880

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ