X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ

قطعا سیمین این کتاب رو بعد از جلال نوشته ... چرا یه دفعه اومد توی ذهنم و شد تیتر اینجا ، نمیدونم . شاید بخاطر دیشبه که احساس کردم دارم مریض میشم و در شرف آنفولانزا هستم .

دکتر ح ( یادم باشه یه روز مفصل در موردش بنویسم) که پریروز به دیدنم اومده بود بهم گفت  تو که های ریسکی چرا واکسن نزدی ؟ دست کم روزانه با ٢٠٠ نفر دست میدی !

یک هفته ای هست دست دادن توی محل کار رو قدغن کردم  و چپ و راست توی همه ی بخشها اطلاعیه چسبوندیم ولی کو گوش شنوا ؟ تا از در میان تو ، اول دستشون رو دراز میکنن! خوبه دست دادن با آقایون ممنوعه وگرنه ٢٠٠ میشد هزار تا :))

این آقای دکتر که گفتم و چندی پیش مدیر کل نمونه کشور شد واقعا یه دایره المعارفه که شاید پزشکی  فقط مقدمه اش باشه ... واقعا هر بار به دیدنم میاد از مصاحبت باهاش سیر نمیشم و یکدنیا ازش یاد میگیرم بسکه صاحب تفکر و تجربه ست ... به واسطه ی نسبت فامیلی هم که با هم داریم خیلی لطف داره و حسابی برام وقت میگذاره .

توی این وانفسایی که واکسن آنفولانزا پیدا نمیشه ، تماس گرفت و سه تا برام کنار گذاشتند ولی حقیقتش از تزریقش ابا کردم مبادا همون ویروس ضعیف شده اش هم کار دستمون بده .

ترسیدم هر دومون با هم بیمار بشیم و چون توی  خونه تنهاییم دردسر ساز بشه .

اینقدر وحشتناک بوده حال کسانی که گرفتند ، مدام راجع بهش فکر میکنم و اینکه اگر درگیر بشم واقعا  اذیت میشه یار خان و دلم نمیخواد براش مشکل درست کنم .

گمونم از همین بود که دیشب تمام بدنم درد میکرد و داغ بودم و بیقراری خواب رو ازم گرفته بود و برای اینکه مزاحم خواب اون نشم ، یه تشک روی زمین گذاشتم و  پایین تختخواب خوابیدم و هی وول زدم و غلتیدم و به یاد تموم بدهکاری هام افتادم ! دلم برای پسرک راه دور تنگ شد و کلی اشک چکوندم ، برای برای پسرک راه نزدیک دلتنگ شدم و  بغض کردم ، بعد برای یاری که در فاصله ی یک متری ام بخواب رفته بود و کلی غصه خوردم که چرا نمیتونم لذت اینهمه چیزای خوبی که دارم ببرم و همه اش به خودم میگم : به کی سلام کنم ؟

امروز رفتم خرید و برای دو نفر آدم به اندازه ی یه فرغون خرید کردم ( اگر یار خان اینکارو کرده بود قطع  به یقین کشته بودمش از غر ) اینهمه سبزی آش و قلیه و کاهو و کرفس و ماهی و میوه برای میهمانهای خیالی ... پنجشنبه است و  شاید کسی سر برسد .


با خودم فکر میکنم  اگر این اسمش تنهائیست ، پسرک راه دور که سه سالست تنها زندگی میکند ، در کشوری که باید از همزبانهایت تبری و تولی بجویی ، چه بگوید ؟ 

سیرها را پوست میگیرم و در آب تمرهندی خیس میکنم ، فکر میکردم فقط پیاز پوست کندن اشک آدم را در می آورد ...

[ پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ] [ 11:54 ق.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83024

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ