X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ

جامعه مون پر شده از نل ، سباستین و هاچ های کوچولویی که بدون هیچ تقصیری از وجود یکی از والدینشون زیر سقف خونه محروم شده اند .

اگه از خودشون بپرسی قطعا بهتون میگن که چقدر از توجه دلسوزانه ی اطرافیان منزجرند و از این قسم قضیه حتی بیشتر از ناقص شدن خانواده شون رنج میبرند ولی هر چقدر هم که قسی القلب باشیم نمیتونیم نادیده بگیریم این طفلهای معصوم رو ...


دفتر کارم پنجره های بزرگی داره و با اینکه روی سیستم هم میتونم همه بخشها از جمله ورودی رو مانیتورینگ کنم ولی ناخودآگاه از پشت پنجره ها  بخشی اعظمی از تحولات بیرون رو رصد میکنم (  جمله شبیه  اخبار تحولات خاورمیانه شد !!) چندی پیش از همین پنجره ی کذایی ، آقایی با ریش بسیار زشت و ترسناک روئیت شد که اگر اون پسر بچه ی کوچولو همراهش نبود بلافاصله زنگ میزدم حراست ببینم عبورش رو کنترل کرده و با کدوم بخش کار داره که اجازه ی ورود گرفته ( نتیجه میگیریم وقتی یه فرشته باهات هست خودبخود خیلی بهت سخت نمیگیرند) بعد یهو یادم افتاد که ریش داعشی منفور مد شده و احتمالا این هیبت ناخوشایند از این بابت هست  ... انگار دیگه وقتش بود کلیشه ی ژان والژان با ریشهای تا زیر چشم کنار گذاشته بشه .


* قسمت بالا یکهفته ی پیش نوشته شد ولی ناقص ماند و اینقدر گرفتار بودم که نشد  کامل بنویسم و پستش کنم ، حالا هم دیگه تمایل اولیه ای که باعث شد بخوام ثبتش کنم از بین رفته ، فقط همینقدر بگم که اون بچه مادرش رو از دست داده بود و پدر بخاطر کثیرالسفر بودن امکان نگهداریش رو نداشت و اون رو برای همیشه به یکی از بستگان دور سپرده بود ....

روزی که پیش ما اومد دقیقا روزی بود که  بخاطر یه سوء تفاهم اون فامیل دور اعلام کرده بود دیگه بعد از این نمیتونه از بچه نگهداری کنه و پدر مستاصل توی تموم جلسات بچه رو یدک میکشید .

شرح و تفصیلش طولانیه ولی همه چیز جفت و جور شد که اون خانوم فامیل رو متقاعد کنم باز هم از بچه نگهداری کنه چون در غیر اینصورت باید بچه در خارج از ایران پانسیون میشدو شاید ماه به ماه پدرش رو نمیدید .

وقتی بعد از ساعتها  تلاش و رایزنی و تلفن کاری  مشکل حل شد ، پدر و بچه رو تا درب ورودی بدرقه کردم ، دست در دست هم تا اواسط گیت رفتند ولی پسرک هشت ساله دوان دوان بطرفم برگشت ، پاهایم را در بغل گرفت و گفت : خیلی ممنون .... براتون دعا میکنم .

همین الان هم که مینویسمش بغض میکنم ، نه برای اینکه تا حالا هیچ بچه ای بهم نگفته بود برات دعا میکنم ، نه برای انجام دادن یه کار انسانی که البته بعدش از سوی رئیس بزرگ توبیخ شدم بابتش  ، فقط بخاطر اینکه اینقدر خالص بود این حرف که احساس کردم این دعا منو محافظت کرد ... احساس کردم پدر آسمونیم شنید و لبخند زد .... نمیدونید چقدر واقعی بود ، از زبان بچه ای که کوچیکتر از اونیه که راهی برای جبران بلد بشه و همینه که خاص و استثنائیش میکنه ...



پ. ن : این روزها باید بیشتر از همیشه بنویسم ، زندگیم هر روز تجربه ای جدید همراه داره ، حس های نابی که برای اولین باره باهاشون مواجه میشم و مثل دخترکی نابالغ با بهت و حیرت نگاهشون میکنم ... شاید وسعت این همه اتفاق جدیده که  باعث شده دست و پایم را گم کنم ...


پ.پ. ن : پسرک راه دور در استاتوسش نوشته : گاهی توان تحمل حمل این حجم خاطره را ندارم ، دستهایم تهیست ...


این پارادوکس آزار دهنده  از صبح دلم را به صلابه کشیده بی آنکه تصمیم گیرنده ی نهایی باشم برای پایان دادن به این وضعیت ، حالا هر شب هر دوی شان تلفن میزنند و این جمله را از دو جبهه ی مختلف میشنوم :

مامان ، پس کی می آیید ؟ پسرک راه دور توقع دارد تا قبل از نوروز آنجا باشیم ( چیزی که تقریبا محال است ) و پسرک ته تغاری دلخور است که چرا تعطیلات را به دیدنش نرفته ایم  و حس میکند سهم مهرش  را واگذارکرده و از خانه ی پدری رفته ...

نمیدانم  از وابستگی عاطفی شان  شاد باشم یا غمگین .... توقع دارند زمانم را برای آنها بگذارم در حالیکه از وقتی تنها شده ایم کشف کرده ام چقدر مایلم با عشق قدیمی ام وقت گذرانی کنم ، این تنهایی فرصتی بود تا دوباره جناب یار را کشف کنم  و مطمئن شوم :


زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو ، بار دیگر تو ....


[ سه‌شنبه 17 آذر 1394 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (9) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83218

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ