X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ

همیشه به زنانگی خودم بالیده ام و مثل خیلی از زنان سرزمینم ، هرگز از جنسیتم شاکی نبوده ام . 

تازه اغلب اوقات مراتب تقدیر و تشکرم رو  به خداوند عزیزم اعلام کرده ام که من رو زن آفریده ! بنظرم فقط یه زنه که میتونه همونطوری که لوند و فتانه ، خالص و مادرانه عشق بورزه و به موقعش هم جدی و سخت و انعطاف ناپذیر باشه .

اما هیچکدوم از اینا باعث نمیشه که خیلی وقتها نزد خودم اعتراف کنم که از زنانگی بسیار بسیار فاصله گرفتم ! نمیدونم علتش کار کردن در محیطهای مردانه بوده یا ژنتیکم این مدلیه یا هر چی ! ولی خیلی هم " زن " نیستم فی النفسه گویا !! 

این رو همین چند روز پیش که توی مقر فرماندهی .... استان بودم کشف کردم :) یهو به خودم اومدم و دیدم نه تنها جایی هستم که هیچ خانومی وجود نداره ، بلکه اصولا هیچ خانومی کلا اینجا تردد نمیکنه ! خیلی هم با سلام و صلوات و احترامات فائقه کسی رو فرستادند تا از گیت ورودی ردم کنه .

وقتی داشتم  شانه به شانه اون آقایی که برای استقبالم اومده بود وارد مرکز میشدم چشمم به کفشهام افتاد و ناخودآگاه کت و شلوار تمام رسمی و  در تعاقبش کیفم رو  از نظر گذروندم ( یه جوری برام عجیب بودن که نه انگار صبح خودم اینا رو تنم کردم و از خونه اومدم بیرون !)  ... بلی ، هیچ اثری از زنانگی درش دیده نمی شد !

وارد دفتر آجودان مخصوص   که شدم  با تعجبی نشات گرفته از غیر مرسوم بودن حضور یک زن در آن مکان نگاهم کرد و گفت : میتونم بپرسم با فرمانده چه کار دارید ؟  که پررو  پررو  گفتم : ایشون با من کار دارند !( این ترفند همیشگی منه ، یعنی تریپ بی تفاوت بر میدارم یه وخ فکر نکنی من طرف رو قابل دونستم اومدم دیدنش ،  این اون بوده که دعوتم کرده !)

البته خب واقعا هم از قبل تلفنی با فرمانده هماهنگ کرده بودم و در بدو ورود هم قبل از اینکه موبایلم رو توی ماشین بذارم ( دوست ندارم گوشیم رو دم در تحویل بدم - همه اش فکر میکنم اینجور مواقع یه بیکاری پیدا میشه فضولیش گل کنه !)  باهاش تماس گرفته بودم  و اعلام وضعیت کرده بودم .

نیم ساعته کارم انجام شد و موافقت فرمانده رو  گرفتم و خوشحال از  اینکه تونستم حتی بدون ارائه ی کارت شناسایی وارد چنین جایی بشم و با موفقیت کار یه نفر رو راه بندازم و گره گشا باشم ، برگشتم به محل کارم .

یه حس دوگانه ی تجربه نشده داشتم : مثل یک مرد کاری رو انجام داده بودم که خیلی از آقایون ازش عاجزند ، در عین حال زن بودم و میدونستم با اینکه از جنسیتم هیچ استفاده ای نکردم ولی این خانوم بودنه قطعا در نفوذم تاثیر داشته ( بازم تاکید میکنم : بی هیچ سوء استفاده ای ...)


به همسر دلبند زنگ زدم و گفتم که مشکل اون فرد رو حل کردم و جواب مساعد گرفتم  ولی اون کسی که رفت اونجا ، خانوم  لیلیت نبود ، لی لی یت خان بود !

دلبند جان فرمودند : یادت باشه برگشتی خونه ، جلد مردونه ات رو از تنت در بیاری و توی  رخت آویز کنار سرسرا  آویزون کنی و بری تو ...شب که اومدم  دوست دارم  دستپخت خانوم لی لی یت  رو بخورم نه اون آقاهه رو !!

[ پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ] [ 08:22 ق.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (18) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83218

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ