X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ
میدونستین دل شکستگی از نظر علمی واقعیت داره ؟ 
اصلا چیزی در مورد سندرم قلب شکسته شنیدین ؟
علایم این سندرم مشابه علایم حمله قلبیه : با شروع درد در سینه - تنفس کوتاه، درد ممتد و مزمن  و بی تاب کننده در قفسه سینه   تا حدی که حتی فکر میکنید میتونه مربوط به حمله قلبی باشه ...

اینروزا هر وقت بهش فکر میکنم  واقعا تمام این علائم گریبانم رو میگیره . :)

پسرک راه دور میگه : تو قول دادی ، گفتی میاییم و کنار هم زندگی میکنیم ، پس کی دیگه ؟
آرومش میکنم و میگم : من سر حرف خودم هستم ، حتما میاییم ، منو میشناسی ، مثل خودت بی محابا تصمیم میگیرم و ضربتی انجامش میدم ولی بابا رو هم میشناسی ! باید متقاعدش کنم ، یه کمی زمان میبره  اما رضایت میده  نهایتا ...

و حالا همسردلبند راضی شده به رفتن ، مهم نیست  که طبق معمول میگوید باشه ولی خودت برو دنبالش ، همه چیش با تو ! مهم اینه که درست از همان لحظه انگار همه ی انگیزه ام رو برای مهاجرت  از دست دادم !
چقدر این حسم آشناست برایم ! تمام عمر جنگیده ام برای بدست آوردن ممنوعه ها و هیچوقت مجازها برایم هیچ کشش و گرایشی در بر نداشته است :(

از نوجوانی ی (یا شاید کودکی) هر وقت والدینم منعم میکردند برای دستیابی به چیزی ، تا به دستش نمی آوردم لحظه ای از پا نمی نشستم ، بعدها با  همسرم هم همین مشکل رو داشتم  !  تمام زندگیم مصروف فتح قله هایی میشد که برای خیلی ها دست نایافتنی  رقم خورده بود . تا اینجای کار اشکالی ندارد ، نگران کننده این  بود که بعد از دست یافتن میفهمیدم : این اصلا آن چیزی نبوده که من میخواستم و پسش میزدم ...

از وقتی دلبند موافقت کرده  برویم ، هزار تا فکر مثل موریانه به جانم افتاده : 
- عزیزانم به ویژه مادرم - میدانم که رفتنمان  عمرش را کوتاهتر از آنی خواهد کرد که دوباره ببینمش  ، 
- کتابها و سایر دل مشغولی هایی که اینهمه سال ریز ریز دور و بر خودم جمع کرده ام ( به محض اینکه پایم را از این مرز پر گهر بیرون بگذارم به تک تکشان نیاز مبرم پیدا خواهم کرد!)
- خانه ای که آنهمه به آن عشق میورزم ، 
- جای جای موطنم ...
................

از طرفی دلم نمیخواهد یک ششم بقیه ی عمر را شبیه پنج ششم گذشته بگذرانم !  
میخواهم از موهبتی که همین یکبار نصیبم شده متفاوت استفاده  کنم  و اینگونه است که بین رفتن و ماندن دست و پا میزنم ... به رفتن که فکر میکنم قلبم فشرده میشود و صدای شکستنش را میشنوم ... به ماندن که فکر میکنم اما ،، همه ی وجودم در هم میشکند ، غرورم ، آرزوهایم ، باورداشتهایم و خیلی خیلی چیزهای دیگه که نوشتنی نیست ...

گاهی  بناست تصمیمی بگیری که دکمه ی غلط کردم ندارد ! ماندن یا رفتن : مساله این است ... 

[ چهارشنبه 22 مهر 1394 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (9) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83131

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ