X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ

مثل یک بازیگر تئاتر ( و نه سینما ) در زندگی نقشهای زیادی بازی کرده ام . گاهی سیندرلا بوده ام و گاه کوزت ... خیلی وقتها تنگدستانه زیسته ام و گاهی هم شاهانه  ! چه روزها که از فرط سرخوشی با خود اندیشیده ام : از این بهتر هم ممکن است ؟! و چه شبها که از فرط اندوه چنان گریسته ام که هق هق و لرزش شانه ها یم تخت را به لرزه درآورده ... اما در تمامی این لحظه ها صحنه پیوسته به جا بوده : یک سن قدیمی که تخته های کف آن  زیر گام هایم قیژ قیژ صدا کرده  ، یک نورافکن که روی سن  بر من تابیده و دنبالم کرده ، گاه دیالوگ ، گاه مونولوگ ... و بازیگری که  همیشه من بودم ...


در یکی از آن پیس ( نمایشنامه ) های قدیمی  ، آنقدر در سختی بودیم که برای خرید هدیه تولد همسر مدت مدیدی صرفه جویی کردم تا توانستم آن پوتین های طرح وسترن دست دوز را برایش بخرم . وقتی توانستم آنها را بگیرم ، انگار بزرگترین هدیه را به من داده بودند ! دیگر نگویم که وقتی همسر هدیه اش را باز کرد ، با دیدن برق شادی چشمانش چطور دستمزد اینهمه وقت تلاشم را گرفتم .

اولین روزی که همسر آنها را پوشید و به سر کار رفت یادم نمیرود ... میگفت میترسم اینقدر به کفشهایم نگاه کنم که راهم را گم کنم :) عصر که به خانه برگشت دیگر کفشها را به پا نداشت و با کفش کار به خانه آمده بود !

علت را جویا شدم که گفت از عشق تو اینقدر با عجله آمدم که یادم رفت کفش عوض کنم . روزهای بعد و بعد هم هر بار بهانه ایی آورد ، آخر هفته بود که  با لحنی که سعی داشت شکوه ناک نباشد پرسیدم  : چرا کفشهایت را دوست نداشتی ؟ در جواب فقط گفت : مگر میشود هدیه ی تو را دوست نداشت ؟


بعدها از همکارش شنیدم که وقتی با آن پوتینها وارد کارگاه شده و کارگرشان را با کفش پاره ای که دهان باز کرده  مشغول کار میبیند شروع میکند به لنگیدن  و فیلم بازی کردن که  : پوتین پایم را میزند و برایم تنگ است ، بالاخره به این بهانه کفش را به کارگر جوان میدهد و خودش با کفش ایمنی به خانه برمیگردد !


امروز وقتی از سر کار برگشتم  به جناب سروان زنگ زدم و گفتم  من خانه ام ، ناهار را آماده میکنم تا با هم بخوریم ، او هم گفت تا میز را بچینی رسیده ام . یک ساعت گذشت و نیامد ، تماس گرفتم ولی جواب نداد . کم کم نگران شدم ، دو باره زنگ زدم و هر بار وعده ی اندکی دیگر را داد تا بالاخره ساعت ٥ عصر به خانه رسید و با هم ناهار خوردیم  و برایم تعریف کرد :

گویا در راه خانه بوده که روشندلی را دیده که سعی میکرد عرض اتوبان را عبور کند . پیاده میشود و او را از پل هوایی عابر پیاده تا آن سوی جاده میبرد .

بعد که اتوبان را تا دور برگردان میرود  و برمیگردد متوجه میشود مرد روشندل هنوز کنار جاده ایستاده . اینبار سوارش میکند و  وقتی میفهمد مسافر پرواز ٥ عصر است  به بهانه ی اینکه او هم میخواسته به فرودگاه برود او را تا  آن طرف شهر است میبرد . دیگر داستانهای عبوراز گیت و سالن پرواز و این کارها طول میکشد تا ساعت پنج !

به داستانش که گوش میکردم نا خودآگاه خاطره پوتینها برایم تداعی شد  و چهره ام پر از لبخند شد !  لذت بردم از ازدواج با مردی  که حاصلش داشتن فرزندانی شد که ژن خوش قلبی و انسانیت و درست زیستن را از او به ارث برده اند ...

افتخار کردم  بابت  هنرمندانه تربیت کردن فرزندانمان  ...  که در این وانفسای فقط خود را دیدن ، همیشه منش انسانی و رفتار تحسین  آمیزشان سربلندم کرده است . 


[ دوشنبه 6 مهر 1394 ] [ 05:39 ب.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (21) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83218

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ