X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ

جمعه ها ، یاد روزهای کودکی بیشتر از همیشه جولان میده توی خونه ... 

توی خونه ی ما جمعه تنها روزی بود که خانواده رسمیت پیدا میکرد ، احتمالا چون تنها روزی بود که مادر از صبح خونه بودند و ناهار رو از صبح بار میگذاشتند و عطر غذا و پخت شیرینی چیزیه که همه جای دنیا میتونه خونه رو گرم کنه و  خانواده رو دور هم جمع کنه ...

غروب جمعه بلااستثنا این دیالوگ توی خونه ی ما تکرار میشد :

من : مامی داری کجا میری ؟

مامان : دارم میرم سرم رو درست کنم !!


و من  هر بار توی ذهنم شروع به یک نشخوار ابدی میکردم : چرا نمیگن دارم میرم سلمونی ؟ چرا نمیگن دارم میرم موهام رو درست کنم ؟ و همونجا با خود قسم یاد میکردم که وقتی بزرگ شدم جمعه ها نرم سرم رو درست کنم !!! ( هنوزم از آرایشگاه و بقول مامانم سلمونی بیزارم و کاری داشته باشم میان توی خونه برام انجام میدن )

بعد که مامان شیک و پیک و با سری که ساعتها زیر سشوار کلاهی  گذاشته بود تا بیگودیها به موهاش چنان حالت بده که  برای یکهفته توپ هم مدلش رو تکون نده  برمیگشت ، سریع به من لباس میپوشوند و موهای  بلند و لخت خرماییم رو یه جورای عجیب و غریب  سنبله گندمی میبافت و  بدون اینکه به تذکر پدرم که هر بار  حین آماده شدن و  گره زدن کراواتش یادآوری میکرد : این بچه موهاش شلاقیه ، چرا نمیذاری باز باشه من لذتش رو ببرم ؟ اینطور که سفت میبافی موهاش وویو ( موج ) میشه آخه ! توجهی بکنه چنان موهام رو سفت میبست که هنوز کشیده شدنشون رو احساس میکنم !!

از اینجا به بعدش خوب بود ... قدم زدن توی لاله زار و  بستنی خوردن توی کافه قنادی  ... دیدن دوست و آشنا و دست کشیدن به سرم و تعریف و تمجید که به به چه قدی کشیده و چه با نمکه  دخترتون و از این حرفا !!! 

گاهی تماشاخونه هم میرفتیم ، اگه  نمایش سعدی افشار بود که حتما .

غروب جمعه اصلا دلگیر نبود اون روزها ...  

حتی تکراری و قابل پیش بینی بودن تموم برنامه هاش خوشایند بود .لابد همین خوشایندی باعث شده منهم به نوبه ی خود در جایگاه مادر خونه همون سبک رو در پیش بگیرم (مثلا  ناهار ظهر پنجشنبه همیشه ماهی ست و ظهر جمعه آبگوشت - پنجشنبه شبها همیشه مهمونی میریم و جمعه شبها مهمون دعوت  میکنیم ).

آخر شب که به خونه برمیگشتیم ، مامان  منو میفرستاد بخوابم و شروع میکرد به آماده کردن غذای فردا ظهرمون ، بوی اسیتون که از توی اتاقش می اومد با خودم میگفتم الان داره لاکهاش رو پاک میکنه ، بعد میره سر کمد لباسهاش ، لباس فردا رو انتخاب میکنه ، حالا کیف و کفش و کمربند و احیانا دستمال گردن  فردا رو انتخاب میکنه تا بعد تصمیم بگیره لاک چه رنگی بزنه ... ( چقدر خوشبختم من ِ کم حوصله ی شلخته که میتونم بدون این پیش نیازها  چهار واحد شاغل بودن پاس کنم !!) اینجاهاش دیگه  چشمهام سنگین میشد و عهد و پیمانم که بزرگ شدم خانه دار باشم و به هیچوجه سر کار نرم  مثل گوسپندهایی  که میشماری تا به خواب بری ، نیمه کاره و بدون چوپان یله میشدند در دشت و صحرا ...

نتونستم سر قولم بمونم و خانه دار باشم ، بچه ی کوچکم که وارد مدرسه شد منهم شاغل شدم ( مقاومت کردم و تا زمانی که بچه ها محصل نشده  بودند اونها رو آواره ی مهد کودک و خونه ی مامان بزرگ نکردم هرگز ) اما هنوز هم یکی از آرزوهای همسرم و بچه هام اینه که من سر کار نباشم ...


چیزی که این اواخر به شدت دارم بهش فکر میکنم 


[ جمعه 30 مرداد 1394 ] [ 04:24 ب.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (10) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83024

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ