X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ

شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟  اگر به هوش باشی بهتر. 

من جواب گفتم که حکماًً جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند. 

جواب داد که بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد، حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را بیهوشی رهنمون باشد، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را به افزاید. 

گفتم که من این را از کجا آرم ؟ 

 گفت جوینده یابنده باشد، و پس سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت. 

چون از خواب بیدار شدم، آن حالت تماما بر یادم بود و بر من کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم.


گاهی تلنگری ما را از خواب چهل ساله بیدار میکند ... گاهی که اتفاقا آنقدر خوگیر شده ایم که تصور میکنیم در بهترین شرایط موجود به سر میبریم ... 

آنگاه است که دانای کل ، به سر انگشتی بیدارمان میکند و کاخ آمال و آرزوهای خیالی مان را ویران میکند تا برویم به دنبال جوهر وجودیمان ... 

چه گریه ها که نمیکنیم .... ( پوست اندازی همیشه درد دارد ، حتی برای ماران ) شیون بر خامی و ساده انگاری خویشتن ... بر خوشبینی حماقت آورمان ، تا جایی که هم عقیده می شویم با شاملوی کبیر :


از گوشت تن خویش طعامی می دهم

و بدین رنج سر خوش بوده ام 

و این سر خوشی فریبی بیش نبود 

یا فرو شدنی بود در گنداب پاک نهادی خویش 

یا مجالی به بی رحمی ناراستان 

و این یاران دشمنانی بیش نبودند ...



اما توان آدمی برای مویه کردن و سرانگشت ندامت گزیدن و شماتت خویش و عتاب و خطاب کردن با دل زبان نفهم ، محدود است .... بالاخره پس از روزهای متمادی ریاضت کشیدن و خواب و خوراک را بر خود حرام کردن ، سرچشمه ی اشک خشک میشود و بی تفاوتی  گریبانت را میگیرد ...

دیگر حتی متنفر هم نیستی ، زیرا تنفر ، خودش حاکی از احساسی ست ... و تو اکنون فاقد هرگونه احساسات بشری هستی در قبال عمری که گویی به مفت باخته ای .... عمری به بلندای ٦ سال ... آنهم در اوج جوانی و شکوفایی و فرصت های نابی که به روشنی خورشید معلومت میشود همچون ابر بهاری گذشته اند و از سرت عبور کرده و رفته اند !


بلند شو دخترکم ! فراموش نکن که هیچ مردی لیاقت اشکهای تو را ندارد ...

ناصر خسرویی دگر شو و نشانه ها را به جد بگیر ... اگر به او مسیر و جهت قبله را نشان دادند ، تو به سوی ستاره ی جُدٓی نماز کن و سجده ی شکر به جای آور بر خداوندی که شش سال صبوری کرد و دلش نیامد بیش از این تو را به خودت واگذارد ...


برخیز دخترم ! زیبایی های این جهان در انتظار توست ، که هر جا از ضرری محافظت گشتی آنرا پیروزی به شمار آور نه شکست ... روزهای شگفت انگیزی که در مقابل خواهی داشت قرائت جدید هستی اند ، برای تویی که لیاقت بهترینها را داری ...


فردایی که از شادی و خوشبختی ات برایم مینویسی ، با هم به اشکهای امروزت خواهیم خندید و یکبار دیگر بخاطر اینکه به سختی خرق عادت کرده و هدیه خداوند را با ناخشنودی پذیرفته ایم خود را نکوهش خواهیم کرد ...


پ. ن : این پست مخاطب خاص عزیزی دارد 



 

[ شنبه 24 مرداد 1394 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83024

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ