X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ

حس و حال کسی رو دارم که آخرین امتحانش رو داده و کتاباش رو  جر داده ( توجه بفرمائین : پاره نکرده ها ، جر داده !) ریخته توی جوب !!!

حالا هم هی دلش میخواد در راه بازگشت از مدرسه ، لگد هم نه ، لغد بزنه زیر سطل آشغالای دم در خونه ها و زنگ در مردم رو بزنه و فرار کنه  ( اینا همه اش نوستالوژیک و برمیگرده به اون زمونا که ملت  میوه هاشون رو توی پاکت میخریدند و زایداتش رو به جای ریختن توی کیسه زباله هایی که خدا سال طول میکشه تا تجزیه بشه و به آغوش طبیعت برگرده  ،  توی  سطل  زباله پشت در خونه میذاشتن تا سپور محله تخلیه کنه و صد البته موقع تعطیلی مدرسه پسرونه سطلشون تبدیل میشد به توپ فوتبال و دم پای بچه ها گاهی تا ته کوچه شوت میشد !) انگار اینجوری باور میکنیم درس و مشق و کتاب تموم شده  - آغاز تابستان گرم و طولانی ...


یه حس بی خیالی خوبی که نگو ! 


ارائه و بعدش همونجوری که میخواستم پیش رفت ، شاید بعدا  تعریف کردم ولی  نوشته ی امروز درمورد یه دوستیه  که خیلی خاصه ...


یکی دو سال پیش خیلی اتفاقی  پیداش کردم ، خلق و خوی متفاوتش از همون پست اول ترغیبم کرد به خوندن  ، آرشیوش رو توی یه سفر کاری  خوندم ، اینقدر فکرم درگیرش شد که کل سمینار و گاجره تحت شعاعش قرار گرفت ... علتش همذات پنداری بودی یا داشتن بچه هایی  تقریبا به سن اون ، نمیدونم  ولی فکر اینکه  این میتونست /  میتونه داستان زندگی هر کدوم از بچه هام باشه یا بشه از ابتدا ی خوندنش با من بود .

همین شد که خیلی از مسائلش رو با همسردلبند مطرح میکردم و بعنوان یه آقا باور و برداشتش رو میپرسیدم  و هر چی پیش تر میرفتم بیشتر متقاعد میشدم که میشه یه رویا ی مشترک به پایان برسه بدون اینکه  دو نفر مشکلات کلیدی با هم داشته باشند ، عشق میونشون موج بزنه و شرایط جانبی هم بر وفق مراد باشه ، اما دو نفر  " آدم ِ  هم نباشن " ...

 توی خونه ی مجازیش با دو تا آدم خاص سر و کار داشتم ، افرادی که بشدت از خودشون انرژی ساطع میکنند ، هر دوشون بیش از این " وجود " داشتند که منیتشون بذاره در سایه ی هم قرار بگیرند و  با وجودیکه پتانسیل مهرورزی بسیار داشتند ، بالغانه تصمیم گیری کردند و  یه پایان تلخ رو به یه تلخی بی پایان ترجیح دادند ...


قصدم آنالیز زندگی دوستم نیست ، حرفم بر میگرده به احساسی که توضیح دادم  چرا از روز اول  داشتم و امروزی که یکی از نزدیکانم دقیقا در شرایط او قرار گرفته  به واقعیت پیوسته  !

با روزگاری که بر این عزیز نزدیک میرود انگار یکبار دیگر دارم همان آرشیو  دوستم را دوره میکنم ... تمام کلمات آشناست ، یکایک برخوردها ...  دلگیری ها ، سوء تفاهمات ، که هر چه میکوشی کمرنگتر شوند  اتفاقا  حادتر میشوند و میبینم ما علیرغم اینکه تصور میکنیم  در دنیا منحصر بفردیم چقدر تشابه داریم در دلتنگی هایمان  و چقدر تکرار شونده ایم وقتی پای مسائل عاطفی به میان می آید .


همیشه هضم " استخدام خدمتکار " برایم ثقیل بوده ، حتی برای این دوستم که خب طبیعی ست به دلیل تجرد و رسیدگی به خانه ای که  همیشه درش به روی میهمان گشوده  اولین گزینه به نظر میرسد  ، هیچوقت  خیلی توجیه نبودم 

تا اینکه همین عزیز نزدیکی که مشابهت شرایطش ذکرش رفت   انیز همین تصمیم را گرفت و تلنگری زد که  موضوع برایم روشن شد :


همه  مان به خانه ای گرم و چراغی روشن که دود دودکشش حکایت از زندگی داشته باشد محتاجیم  ،آنجا خوراک مهم است ولی اول نیست ، کودک مهم است ولی اول نیست ، رفاه و راحتی مهم است ولی اول نیست .. . و خیلی چیزهای دیگر ...

آنچه اول است ، آن بی تابی ست که برای برگشتن به خانه ات داری ، آغوش همیشه باز و بی منت و بی شرط و بیع کسی ست ، چشمان بخشنده ایست که خطاهای انسانیت را باور میکند و گذشت  را مناعت طبع نمیداند ، بلکه لازمه زندگی قلمدادش میکند ... به تو اجازه اشتباه میدهد حتی ، و گرچه فراموش نمیکند ، اما میبخشد ....

وقتی اولی را از دست میدهی ، آخری ها برایت میشوند اول ! 

حاشیه ها برایت اولویت پیدا میکنند  و  یکی از چیزهایی که تسلایت میدهد " خریدن آن خدمات از یک خدمه "  می شود ... تمام رفاهیات را برایت در ازای مبلغی فراهم میکند ، حتی بعنوان کارفرما - برایش مهم میشود خوشحال بودنت .... اما حتی او هم با نظافتی که میکند ، غذایی که می پزد، علاوه بر دستمزدی که میگیرد ، از تو تایید میخواهد - توجه میخواهد  ... 



چون عشق نباشد به چه کار آید دل ؟


به فکر فرو میروم : 

 چرا کسی که سرشت و منشش  پدر است ، " نان دادن " است ( اینرا از کارآفرینی اش میگویم - آخر  برخی انسانها برای نان دادن متولد میشوند ) نتواند این غریزه و منش  را در خانه  اش برای همسر و فرزندان خودش ارضا کند ؟ 


با خود میگویم مبادا دیر شود ؟ مبادا این  جویبار به هرز برود ؟ برود پای بید بن هایی که قسرند و میوه ای به بار نمی آورند ؟ لحظه هایی که میشود برای انتقال اینهمه تجربه ، اینهمه توانایی ، این مناعت طبع و طنازی فکر و زبان به فرزندش ، پسرش ، صرف شود - مصروف  وقت گذاشتن برای کسانی باشد که چون آب روان  پر هیاهو اما گذرایند ،  امروز هستند و فردا نه ، اینها اولویتشان تو نیستی  جان ِ دل ، وقت گذرانی میکنند با تویی که وقت کم داری  ، ریگ کف جوی را دریاب فرزند  ...


بسیار گفتم و  در این پر گویی ، حتی  یکی از چیزهایی که میخواستم بیان کنم نبود ، گاهی به وصف نمی آید آرزوهای خوبت برای عزیزی و نمیدانی دغدغه ی اینکه حس میکنی فرصتهایش چون ابر در گذرند را چگونه با او در میان گذاری  ...  



[ پنج‌شنبه 25 تیر 1394 ] [ 12:53 ب.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (16) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83543

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ