X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ

سالها پیش - اونقدر پیش که فرزند اولم تازه مهد کودک میرفت - یه روز خوش پائیزی  به لطف بنان که الهه ی نازش  توی آشپزخانه کنار من می چرخید و خوب یادمه ، خمیر نان خامه ای تازه توی فر رفته بود و از پشت شیشه حظ پف کردن فاخرش رو میبردم و تازه شروع کرده بودم آواز خوانان و شلنگ اندازان به زدن خامه اش - کوبه ی  در خونه رو بصدا درآوردند ....

اینقدر حال خوشی داشتم که به خودم گفتم حتما یه سعادت نامنتظره ! اینقدر که امروز همه چیز دنیا خوبه ...

پستچی بود . احضاریه ی دادگاه ! برای چی و به چه منظور ، بماند ! ولی دنیام خراب شد . تلخکامی اون روز رو هرگز فراموش نمیکنم ، کما اینکه بعد از ٢٦ سال لحظه به لحظه اش رو بخاطر دارم . فر رو خاموش کردم و همونجور روبروش نشستم ، توی شیشه رفلکس درش زنی رو دیدم که زار زار گریه میکنه ...

پف نونها خوابید و اینقدر توی فر موند که بیات شدند و بدون اینکه از خامه پر بشن راهی سطل زباله شدند . همسردلبند خیلی قوی تر از من بود و به اندازه من شوک نشد ولی به هر دومون سخت گذشت ، سخت ...

بهش گفتم :  در اوج خوشدلی بودم ولی فقط یه دق الباب ساده منو از اوج به حضیض کشوند ... چقدر انسان فقیره در اینجور مواقع .... صفر تا صدش رو در کسری از ثانیه پر میکنه ! پورشه غلط میکنه شتاب موتورش مثل ما باشه در اینجور مواقع ...


دیروز تنها بودم توی خونه ، صدای رادیو همه جا رو پر کرده بود و من خوش خوشان داشتم سبزی خوردن هایی که  فقط هفته ای یکبار  افتخار خریدنشون رو دارم تمیز میکردم ... اینقدر حالم خوش بود و همه چیز روبه راه بود که خداوند رو شکر کردم و فورا شروع کردم به دعا کردن :

برای دو تا از دوستای اینجا که باردارند - دوستم خانوم ط و مهدیه ماه ... برای پسرهام و همسراشون ، برای همسردلبند که برکت خونه ی منه ، برای  دکتر رویا و کاپریکورن هم دعا کردم که زود سر و سامون بگیرند ... نمیدونم چرا ولی اینها توی ذهنمون بودند و یه عالمه براشون امواج خوب روانه کردم که شریر از جان و روح و زندگیشون دور باشه ...

 شبش یه پا درد بیدلیل گرفتارم کرد ، درست تر بگم شصت پا درد ! مثل این بود که انگشتم رو پیچوندند ! اصلا قفل ! رفتم روی تردمیل که ده دقیقه بیشتر طاقت نیاوردم .

امروز لنگان لنگان شنبه رو شروع کردم به امید یه روز خوب و سرشار که میتونه درد جسمی رو کمرنگ کنه ، ساعت ٩ بود که عزیزی از نزدیکان تماس گرفت ، با همسرش کات کرده بود و بعد از یه عمر زندگی همه چیز رو رها کرده بود و  با لباس خونه اومده بود بیرون و راه افتاده بودتوی خیابونها  ....

بقیه اش رو نگم دیگه ... یاد جمله ی هدایت افتادم : در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره  در انزوا روح را می خورند ...

بدتر از همه اینه که نتونی به کسی ابرازشون کنی ... ازم خواست کلیدهای خونه  تهران رو براش بفرستم  ، جایی رو داشته باشه فعلا  تا تکلیفش روشن بشه . صفر تا صد زندگیش ده سال طول کشیده بود انگار -


تمام . به همین سادگی،  به همین بدمزگی ، یه زندگی چندین و چندساله یخ کرد و از دهن افتاد ...

کدومشون مقصر بودند و یا هر دوشون  ، مهم نیست، مهم اینه : مرگ تدریجی  یک رویا ...



[ شنبه 6 تیر 1394 ] [ 05:53 ب.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (13) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83218

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ