X
تبلیغات
رایتل
لیلیت
قالب وبلاگ

دوستم افتاده وسط یه برزخ ...

کم کم  داره چهل و پنج سالش میشه و با اینکه سی ساله که به شغل شریف پراندن خواستگارها مشغوله ، هنوز در این زمینه مجرب نشده و از مردان جوان گرفته تا آقایونی که همسران خود رو از دست دادند یا اصلا با خود همسرشون که موفق به فرزندآوری نشده اند ، به خواستگاریش می آیند !

حالا این مورد اخیر که اصلا مورد نیست ، گیجش کرده ...  یه آقایی که از خودش حداقل ٥ سال جوانتره ، یه دختر دوست داشتنی ٥ ساله داره و همسرش ترکش کرده و در خارج از کشور پناهندگی گرفته ...

آقا خیلی اتفاقی در یه رابطه ی شغلی باهامون قرار گرفت و هر بار که با ما جلسه داشت چون دخترک زیباش هم باهاش بود ، ناچار میشدیم اونو بفرستیم به اتاقی که چند تا همکار خانوم هستند تا مزاحم  کارمون با پدرش نشه . بگذریم که همه عاشقش هستند چون فارسی رو به زحمت و با لهجه انگلیسی بامزه ای صحبت میکنه و در واقع دلبری میکنه . همین دوستم که ذکرش رفت عاشقانه این بچه رو دوست داره و اینقدر بهش محبت میکنه و مادرانه باهاش رفتار میکنه که دخترک شدیدا بهش وابسته شده و هر وقت که پیشمون میاد ( طی هفته گذشته تقریبا هر روز اومده ) یه راست میره سراغ این خانوم و خودش رو در بغلش جا میکنه ، اونم موهاش رو میبافه ، براش بهدونه دم میکنه که سرفه اش کم بشه ، از غذای خودش قاشق قاشق دهنش میگذاره و داره تمام مادرانگی که در رویاهاش داشته با این کوچولو تجربه میکنه ...

پدر که توی جلسه با ماست ، هر وقت سراغ دخترک رو میگیره من بهش اطمینان خاطر میدم که خانم نون  مراقبش هستند . تا اینجا مشکلی نیست . مشکل از جایی شروع شد که شنیدم بین همکارها شایع شده که توجه به دخترک دلیلش اینه که دوستمون برای آقا تور پهن کرده و در واقع سعی داره از راه دخترش به قلبش راه پیدا کنه  و اینجوریه که آقا هم ازش خواسته باهاش ازدواج کنه ....

چون این شایبه ها رو مناسب محل کار نمیدونم امروز چیزی رو که شنیده بودم به دوستم گفتم و ازش خواستم تا وقتی بچه اینجاست مراقبتش رو به نیروهای خدمات  بسپاره و خیلی به خودش نزدیکش نکنه ...  توی سلف سرویس بودیم و اون داشت به بچه غذا میداد . قاشق توی دستش خشکید ، چشمهاش پر از اشک شد و بغض گلوش رو گرفت .

گفت : من هرگز با این آقا برخوردی جز مسائل کاریمون نداشتم ...در خصوص بچه هم محض انسانیت اینکار رو کردم ، بهتون دروغ نمیگم خودم هم لذتش رو بردم .... منم آرزو داشتم به یه بچه دارو بدم ، غذا بدم ، موهاش رو شونه کنم و حس کنم که یه مادر چه احساساتی رو تجربه میکنه ولی حتی یک لحظه در مورد پدرش فکر نکردم ....

از اون به بعد همه اش اشک ریخت و مرخصی گرفت و زودتر رفت خونه .... با اینکه میدونم ته دل نسبت به پدر بچه هم بی تمایل نیست ، هنوز براش ناراحتم. به نظرم اینقدر عشق و دوست داشتن رو برای خودش ممنوع میدونه که حتی به خیالش مجال پرواز در این خصوص رو نمیده ....


 میخواستم به پدر بگم دیگه بچه رو همراهش نیاره ، دلم نیومد وانگهی من که نمیتونم برای مراجعین تعیین تکلیف کنم .

کاش میتونستم بهش بگم برای همکارمون  چه شایعه ای درست شده و اون تا چه حد آسیب دیده ...

 کاشکی بعد از شنیدن این جمله اون بلافاصله میگفت : نه اصلا هم شایعه نیست و من بهش علاقه مندم . چه کسی بهتر از اون میتونه مادرانه به دخترم علاقه داشته باشه ، چه اهمیتی داره که از من بزرگتره ؟ اتفاقا من میخوام باهاش ازدواج کنم و اختلاف سنی مون هم برام مهم نیست ...


ولی اینها فقط کاش و کاشکیه ... میدونم یک مرد چهل ساله هرگز زنی ٤٥ ساله رو برای ازدواج انتخاب  نمیکنه ، نهایتش دیگه بخواد خیلی پخته باشه و رابطه ی هممادری ( لفظ نامادری رو بکار نمیبرم ) با دخترک مساله ساز نشه ، با دختری ٣٠ ساله ازدواج میکنه ... وگرنه حتی این توان رو در خودم میدیدم که  برم صراحتا به آقا پیشنهاد بدم در مورد دوستم فکر کنه ...

بارها دیدیم ، آقایون حتی در رده سنی پنجاه سال ، دوست دارند همسری جوان اختیار کنند و به زنی که از خودشان فقط چندسالی کوچکتر است حتی فکر هم نمیکنند ....


فرصتها مثل برق و باد میگذرند  و زودتر ازاونی که فکر میکنید دیر میشه ، ما سالهای اندکی جوان هستیم و سالهای بسیاری از زندگی را پیر.... به بهانه های گوناگون فرصت سوزی نکنید که بعد ناچار نشید با غذا دادن به بچه های دیگرون غریزه ی مادرانگی تون رو سیر کنید ... 



[ دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 ] [ 03:40 ب.ظ ] [ لیلیت ] [ نظرات (20) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
خوش آمدید
لینک دوستان
امکانات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83218

  • paper | اخبار وب | تیم بلاگ